چشم انداز

چشم رضا و مرحمت بر همه، باز می کنی*****چون به بخت ما رسد، این همه ناز می کنی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 8:3  توسط alavi  | 

چشــــــــم رضا و مرحمت بر همه باز می‌کنی

چون که به بخت ما رسد این همه ناز می‌کنی

 

ای کــــه نیازمــوده‌ای صورت حــــال بــــی‌دلان

عشق حقیقتست اگـــــر حمل مجاز مــی‌کنی

 

ای کـــه نصیحتم کنـــی کـــــــز پی او دگر مرو

در نظر سبکتکین عیــــــب ایــــــاز مــــی‌کنـــی

 

پیش نمـــــــــاز بگــــــذرد ســـرو روان و گویدم

قبله اهــــــل دل منـــــــم سهو نمــاز می‌کنی

 

دی بـــــه امیــــد گفتمش داعــــی دولت تـوام

گفت دعـــا بــــه خـــود بکن گر به نیاز می‌کنی

 

گفتم اگـــــر لبت گــزم مــــی‌خورم و شکر مزم

گفت خــــــــوری اگــر پـــزم قصه دراز مــی‌کنی

 

سعدی خویـــش خوانیـــم پس بـــه جفا برانیم

سفره اگــــــر نمی‌نهی در بــه چه باز می‌کنی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 17:26  توسط alavi  | 

فرزند من!

دمی چند بیش نیست که تو در اغوش من خفته ای و من به نرمی سرت را بر بالین گذاشته و ارام از کنارت برخاسته ام.و اکنون به تو نامه می نویسم.شاید هر که از این کار اگاه شود عجب کند،زیرا نامه و پیام انگاه به کار می اید که میان دو تن فاصله یی باشد و من و تو در کنار همیم.

اما انچه مرا به نامه نوشتن وا می دارد بعد مکان نیست بلکه فاصله ی زمان است.اکنون تو کوچکتر از انی که بتوانم انچه می خواهم با تو بگویم.سالهای دراز باید بگذرد تا تو گفته های مرا دریابی،و تا ان روزگار شاید من نباشم.امیدوارم که نامه ام از این راه دور به تو برسد،روزی ان را برداری و به کنجی بروی و بخوانی و درباره ان اندیشه کنی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 15:49  توسط alavi  | 

همیشه منتظرت هستم/ بی آنکه در رکود نشستن باشم

منتظر ظهور تو هستم بدون آنکه دست از تلاش بردارم.

شعر تعریضی دارد به اندیشه ی کسانی که مفهوم انتظار را بی عملی و رکود می دانند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 18:17  توسط alavi  | 


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ....ابر با آن پوستین سرد نمناکش....باغ بی برگی....روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش...ساز او باران سرودش باد....جامه اش شولای عریانی است.....ور جز اینش جامه ای باید....بافته بس شعله ی زر تار پودش باد....گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست....باغ نو میدان....چشم در راه بهاری نیست....
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد....ور به رویش برگ لبخندی نمی روید...باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی .....خنده اش خونی است اشک آمیز....جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز....از مهدی اخوان ثالث (م.امید)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 18:9  توسط alavi  | 

خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه

گرچه می گویند: می گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران

قاصد روزان ابری، داروگ، کی می رسد باران؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 18:4  توسط alavi  | 

به قول حافظ، ای برادران رحمی ... شما هم رحمی.

جمله تلمیح دارد به این بیت حافظ:

یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی              کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی

به کار بردن تعبیر برادر و خواهر برای نشان دادن خاستگاه اسلامی و انقلابی سخنرانان مورد انتقاد است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 18:3  توسط alavi  | 

ارتجالاً انشایی می ساخت و ... اجرا می کرد.

ارتجالاً: بی درنگ، بدون اندیشه سخن گفتن یا شعر سرودن      رسا:صفت مشتق(بن مضارع+ ا)

آرایه های ادبی: حسامیزی: صدای گرم

و مثل شاخ شمشاد می آمد و سر جای خودش می نشست!

مثل شاخ شمشاد: شاد و با طراوت

سبک تقریر او در انشا تقلیدی بود کودکانه از ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 17:56  توسط alavi  | 

دمدمه های اردیبهشت...... از خواب بیدار می شود.

 در زمستان، اصفهان همچون شاهزاده ی افسون شده ی افسانه است که نمی تواند جلوه های زیبای خود را به نمایش بگذارد اما در اوایل اردیبهشت گویی او را از این طلسم رهایی بخشیده اند و این شهر زیبا  آرام آرام از خواب زمستانی بیدار می شود.

 دمدمه: در اینجا به معنی نزدیک، حدود، حوالی، در اصل به معنی با خشم سخن گفتن و آواز دادن است، افسون شده : طلسم شده ، جادو شده .

 طلسم: اصلاً یونانی است به معنی نقشها و دعاهایی که به وسیله آن کاری خارق عادت انجام دهند
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 17:53  توسط alavi  | 

کهتری را که مهتری یابد          هم بدان چشم کهتری منگر

خردشاخی که شددرختی بلند     در بزرگیش سرسری منگر

 معنی:  آدم کوچک و حقیری که به بزرگی دست یافت او را با چشم حقارت نگاه مکن

همان طور که شاخه ای کوچک وقتی به درختی تنومند تبدیل شد دیگر نباید در  عظمت آن به بیهودگی بنگری
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 17:49  توسط alavi  | 

  دلا ! تا کی در این زندان ، فریب این و آن بینی ؟     یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی

شاعر به خود و همه ی مردم می گوید تا کی می خواهی گرفتار زندان دنیا باشی؟ یک بار از این زندان رها شو تا دنیای حقیقی را مشاهده کنی.

زندان : استعاره از دنیا چاه ظلمانی : استعاره از دنیا

این و آن : ضمیر مبهم ، هر چیز به جای اسم به کار می رود و در حکم اسم شده است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 17:46  توسط alavi  | 

1. در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم        بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

 در لحظه ی مرگ آرزوی وصال تو را دارم ای کاش پس از مرگم خاک گذرگاه تو باشم

* در این غزل « تو باشم » ردیف است و واژه های «آرزوی کو، جو، رو، مو... » واژ های قافیه هستند.

2. به وقت صبح قیامت که سر زخاک برآرم     به گفت و گوی تو خیزم به جست جوی تو باشم

 روز قیامت نیز امید این که تو را پیدا کنم وبا تو سخن بگویم سر از خاک بر می دارم .

3.به مجمعی که در آیند شاهدان دوعالم      نظر به سوی تودارم غلام رو ی تو باشم

در قیامت که زیبا رویان دنیا و آخرت حضور دارند من تنها تو را می نگرم و توجهم به توست من بنده روی زیبای تو هستم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 17:41  توسط alavi  | 

کمتر کسی از ما ایرانیان است که سرود «بهاران خحسته‌باد!» را تا به‌حال نشنیده باشد. عمر این سرود این‌گونه که به گوش ما رسیده و شنیده‌ایم، بیست و شش ـ هفت سالی بیشتر نیست، ولی واقعییت مربوط به خلق آن در چنان غباری از حدس و گمان و اطلاعات مخدوش و مغشوش و حتی تحریف شده پیچیده که شاید سنگ‌نبشته‌های باستانی دوران کوروش و داریوش نباشند!

و تازه این فقط مربوط به تاریخچۀ آن سرود بیست و شش ـ هفت ساله نیست. بسیاری از حقایق تاریخی، فرهنگی، ادبی، هنری و حتی سیاسی عصر معاصر ما هست که هر کدام از ما بخشی از آن را ـ و چه بسا همان را هم به اشتباه و مخدوش ـ خبر داریم و از آنجایی که به سابقۀ تاریخی نیز از آندست مللی هستیم که تاریخ را چندان جدی و از آن تجربه نگرفته و نمی‌گیریم، پس گذشت زمان که همان تاریخ باشد کار خودش را که همانا گذران و گذشتن است می‌کند، و ما کار خود را، که همین ایستایی و سردرگمی و ندانستن است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 11:22  توسط alavi  | 

 حيدربابا چو ابر شَخَد ،‌ غُرّد آسمان

سيلابهاى تُند و خروشان شود روان

صف بسته دختران به تماشايش آن زمان

بر شوکت و تبار تو بادا سلام من

گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من

 

حيدربابا چو کبکِ تو پَرّد ز روى خاک

خرگوشِ زير بوته گُريزد هراسناک

باغت به گُل نشسته و گُل کرده جامه چاک

ممکن اگر شود ز منِ خسته ياد کن

دلهاى غم گرفته ، بدان ياد شاد کن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 19:37  توسط alavi  | 

مطالب قدیمی‌تر